و سال ها می گذرد ولی زمان در ابتدای تاریخ می ماند... همانجایی که دستهایم را به باد سپردی. و اینبار مردی در آستانه فصل سرد کوچه را بی امان من نمی گذرد...می ایستد...می نگرد... می خواهد... اما فراموش می کند این زن از آن قبیله ای است که تنها می ماند... .
امسال هم گذشت. با امید به بهترین ها در سالی که می آید.
ای شام ز کوی ما گذر کن
ای صبح به حال ما نظر کن
از ظلمت شب تنم بفرسود
یا رب شب ظلمتم سحر کن
ای باد سحر بگوی با یار
خود را بر تیر او سپر کن
از زلف کمان کشش بپرهیز
وز ناوک غمزه اش حذر کن
گر کشته شوم به داغ هجرت
بر کشته خویشتن نظر کن
حافظ اگرت هوای وصل است
برخیز هلا و ترک سر کن
برچسب: حافظانه,
نویسنده: باربد حیدری